در دوچشمش گناه می خندید بر رخش نور ماه می خندید در گذرگاه آن لبان خموش شعله یی بی پناه می خندید شرمنک و پر از نیازی گنگ با نگاهی که رنگمستی داشت در دو چشمش نگاه کردم و گفت باید از عشق حاصلی برداشت سایهیی روی سایه یی خم شد در نهانگاه رازپرور شب نفسی روی گونه یی لغزید بوسه یی شعله زد میان دو لب
نگوییم سرنوشت بلکه بگوییم عقل نوشت.کسانی که یک عمر به دنبال دنیا دویده اندو به ان نرسیده اند چگونه امید دستیایبی به اخرتی را دارندکه یک روز هم خالصانه برایش زحمت نکشیده اند.