تبليغاتX
Designer : Ali Rahimi Web Theme : Www.ParsTheme.com Theme Name : motalee Theme System : BlogFa, PersianBlog Theme Kind : Classic Theme Sort : Free Theme Tag : Blog, Personal, Yadegari, --> درختان اىٍٍـآد÷ میمیرند
درختان اىٍٍـآد÷ میمیرند



الکساندر فلمينگ

الکساندر فلمينگ

کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش

 

خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين

 

انداخت و به سمت باتلاق دويد...

پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند
.

فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد
...

روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد
.

مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود
.

اشراف زاده گفت: «می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی


کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگيرم


در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد
.

اشراف‌زاده پرسيد: «پسر شماست؟
»

کشاورز با افتخار جواب داد: بله


-
با هم معامله می‌کنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد،

 

 به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...

پسر فارمر فلمينگ از دانشکدة پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد

 

 تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد...

سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الريه مبتلا شد
.

چه چيزی نجاتش داد؟ پنسيلين


شنبه چهارم آبان 1387 |

تست عملکرد

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.

مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."

پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"

پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".

شنبه چهارم آبان 1387 |

کمال رسیدن به خدا

رسیدن به کمال

در نیویورک، بروکلین مدرسه ای هست که مربوط به بچه  های دارای

ناتوانی ذهنی است . در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک

مالی برای مدرسه بود پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز

 برای شنوندگان آن فراموش نمی شود...

 او با گریه فریاد زد: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟

 هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه

 من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی  تونه

 چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره .

 کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟! افرادی که در جمع بودند شوکه و

 اندوهگین شدند ... پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه

 ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه در روشی هست که

 دیگران با اون رفتار می کنند و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت :

 یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که

 بیسبال بازی می کردند. شایا پرسید: بابا به نظرت اونا منو بازی

 میدن...؟! پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً

 بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای

 بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها رو می کنه. پس به یکی

 از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شایا می تونه بازی کنه؟! اون بچه

 به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها را بخواهد ولی جوابی نگرفت و

 خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر

 می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم ...

 درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این

 غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما

 همینکه شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا

 توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه...

 اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی

 از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی

 پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو

 انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر

 افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و

 شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد...اما بجای اینکار، اون

 توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند : شایا،

 برو به خط اول، برو به خط اول!!! تا به حال شایا به خط اول ندویده

 بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که

 شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی

 پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که

 چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت

 کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!! شایا بسمت خط

 دوم دوید. در این هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق

 حلقه زده بودند. همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به

  3 !!! وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند:

 شایا، برو به خط خانه...! شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن

 شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتند ماننداینکه اون یک

ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه...

 پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت:

 اون 18 پسر به کمال رسیدند...

شنبه چهارم آبان 1387 |



حقیقتا درختان استوارترین موجودات هستند
parsa1200@yahoo.com

nima1385
قالب وبلاگ

هیچ
دوستی
مانعى در مسیر
الکساندر فلمينگ

حقیقت زمان

RSS 2.0
script>

Powered by azmabepors.com


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

>

Powered by azmabepors.com

جديدترين كدهای جاوا


Designed By ParsTheme